نگاهم کن !
نگاهی دیگرگون به دنیای سیاست https://t.me/negaahamkon 

 

 

مدیران ورزشی کشور اعم از پدر، مادر، عباسی آقا، ورزش، پدربزرگ و جد بزرگوارش گرد هم آمدند تا سهم خود از موفقیت‌های المپیک را تقسیم کنند. طبیعتا کسی راضی به دادن سهم نیست و هر یک همه‌ی سهم را مال خود می‌دانند اما برای جلوگیری از بلایای طبیعی بعدی نظیر، سیل، گردباد، سقوط توپولف، زلزله، زیراب‌زنی و صندلی‌کشی ناچارند به این تقسیم غنائم تن دهند.

ناکجاآباد – داخلی – روز

پدر ورزش که از لندن و با استفاده از پدیده‌ی وزین ویدیو کنفرانس در جلسه شرکت کرده چراغ اول را روشن می‌کند: لیدیز اند جنتلمن ...

مادر ورزش که آشکارا از تسلط همسرش به زبان انگلیسی به وجد آمده شروع می‌کند به دست زدن و هورا کشیدن و می‌گوید: صحیح است، صحیح است!

پدر ورزش: ممنونم عزیزم ... ابتدای عرایضم باید خدمتتون عرض کنم 99 درصد این موفقیت‌ها سهم بنده‌ست که با یک حساب خیلی ساده و سرانگشتی فقط می‌مونه 2 درصد باقی مونده!

ورزش: می‌مونه یک درصد بابایی

پدر ورزش از کوره در می‌رود و به مادر بچه می‌گوید: بچه تربیت نکردی دوزار بیارزه!

مادر ورزش: وا، آقا شمام چه حرفا می‌زنی‌ها ... وقت داشتم و تربیت نکردم؟!

پدر ورزش: خب چهل تا بچه کمتر، تربیت بهتر!

مادر ورزش: شما اجازه دادی؟ جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت نبود؟

پدر ورزش که می‌بیند کنترل جلسه از دستش خارج شده، سرفه‌ای می‌کند و می‌گوید: خب در خصوص یک درصد باقی‌مونده کسی ادعایی نداره؟

جد بزرگوار بلافاصله ضربه‌ای به پس کله پدربزرگ ورزش می‌زند و می‌گوید: ما هم سن و سال شما که بودیم ...

پدربزرگ ورزش: بله، می‌دونم آقاجون ... پاهاتون رو جلوی بزرگترتون دراز نمی‌کردین!

جد بزرگوار: آفرین ... حالا تو معلوم نیست این بچه رو چه‌جوری تربیت کردی که تو روی ما حرف از سهمش میزنه!

پدربزرگ ورزش که هنوز پس‌کله‌اش می‌سوخت بدون معطلی ضربه‌ای از طریق امواج رادیویی به پشت سر پدر ورزش می‌زند و ادامه می‌دهد: بی‌تربیت! ما اینجا نشستیم، اونوقت تو ادعای پدری می‌کنی! ما هم‌سن و سال شما که بودیم ...

پدر ورزش: بله آقاجون، می‌دونم، جرات نمی‌کردین پاهاتون رو جلوی بزرگترتون دراز کنید!

پدربزرگ ضربه‌ی دیگه به پشت سر پسرش می‌زند و می‌گوید: تو که اینو می‌دونی چرا می‌گی؟ هان؟ توضیح بده تا بعدی رو نزدم!

ورزش: بابایی؟

پدربزرگ: درد بی‌درمون!

جد بزرگوار: زهر فلافل!

پدربزرگ: زهر هلاهل منظورشونه!

ورزش: اینا چرا اینجوری می‌کنن، خب منم حرف دارم ... خیر سرم در مورد من حرف می‌زنیدها

پدر ورزش: بگو پسرم ... راحت باش

ورزش: بابایی اول بگو ببینم چرا شما مثل آقاجون و جد بزرگوار نمی‌زنین پس کله‌ی من؟

پدربزرگ: از بس بی‌عرضه‌ست!

جد بزرگوار: بی‌وجود!

پدر ورزش: ببین پسرم، اولا تو رو خدا زده! دوما الان عصر، عصر ارتباطاته، عصر تکنولوژی، عصر المپیک، رژه در صف کاروان ورزش! دیگه توی این دوره و زمونه کتک زدن معنایی نداره ... اون مال قدیم‌ها بود که فرهنگ مردم هنوز رشد نکرده بود!

... و هنوز حرفش تمام نشده یک هوک چپ و راست از پدر و پدربزرگش دریافت می‌کند.

ورزش: می‌گم بابایی، شما که اینقدر متمدن هستین و منو دوست دارین، چرا منو ساپورت نمی‌کنین؟ چرا من اینجوری‌ام؟ دیدی رفتیم المپیک همه شیک اومده بودن؟ اما من با اون لباس‌ها پیش همه خجالت کشیدم ... من حتی یه لباس درست و حسابی واسه پوشیدن ندارم بابایی (و می‌زند زیر گریه، چنان گریه‌ای که دل سنگ برایش کباب می‌شود) بابایی من دارم عذاب می‌کشم توی پارتی‌های بین‌المللی!

پدر ورزش: لباس نداری؟ پس اینا چیه؟ (کمد لباس‌ها را باز می‌کند) این یه دست، این دو دست، مخلص عباسی آقا، این سه دست!

عباسی آقا: ارادتمندم بابای ورزش!

پدر ورزش: اختیار دارین عباس آقا، جلوی شما ما فقط حمالی بچه رو می‌کنیم!

عباسی آقا: نفرمایید قربان ... ظاهرا بحث سر تقسیم غنائم بود، البته ناخواسته شنیدم!

پدر ورزش: بله آقا، بود! الان دیگه تموم شد.

عباسی آقا: می‌شه بپرسم شما واسه این ورزش چیکار کردین؟ اصلا چرا به شما می‌گن پدر ورزش؟

پدر ورزش: این مادر ورزش ... شما که غریبه نیستی، از خودش بپرسید... اما شما بگین من چیکار باید می‌کردم که نکردم؟ می‌دونی چقدر واسه این بچه‌ها وقت گذاشتم؟ می‌دونی چقدر هزینه کردم؟

عباس آقا: از جیب؟

پدر ورزش: پ‌ن‌پ، از بیت‌المال؟!

عباس آقا: اصلا قبول، شما پول خرج کردی ... خب پدر شما سهم‌شون از این پیروزی‌ها چی بود؟

پدر بزرگ ورزش یکی می‌زند توی گوش عباس آقا و می‌گوید: اینو کی زاییده؟

عباس آقا: یحتمل شما!

پدربزرگ: احسنت ... ورزش رو کی‌ زاییده؟

عباسی آقا: چی بگم والا؟! خب طبیعتا جد بزرگوار هم زحمت زاییدن شما رو کشیدن و سهم ایشون هم در این پیروزی‌ها محفوظه

پدربزرگ: آفرین پسرم ... معادله‌ی موفقیت، معادله‌ی خیای ساده‌ایه! ما زنجیره‌وار در موفقیت‌ها به هم متصلیم!

عباسی آقا: و در ناکامی‌ها؟

پدربزرگ: اون دیگه از بی‌عرضگی ورزشه ... ما تلاش خودمونو کردیم!

ورزش: اجازه می‌دین منم حرف بزنم؟

پدر ورزش یکی ول می‌کند پس کله‌ی ورزش و می‌گوید: پسرم ... ما هم سن و سال تو که بودیم جلوی بزرگترمون پاهامون رو دراز نمی‌کردیم، اونوقت تو هی بیا جلوی ما از خودت حرف بزن ... تمدن هم حدی داره پسرم، تکنولوژی هم اندازه‌ای داره، حد خودتو بدون دیگه بابایی! خب آقاجون، هشتاد من، بیست شما ... حله؟

پدربزرگ: شصت فیفتی!

پدر ورزش: هفتاد، سی؛ مبارک باشه موفقیت‌هامون ... به جون جفت‌مون یک درصد پایین‌تر نمی‌آم ... حالا دوست داری تا صبح بزن منو!

در نهایت این معامله‌ی شیرین با رضایت طرفین به پایان می‌رسد و اقوام ورزش می‌روند چرتی بزنند. ورزش در گوشه‌ای از کادر بی‌صدا اشک می‌ریزد و به روزهای مبهم پیش رو می‌اندیشد، آنقدر آرام که اندیشه‌اش کسی را نیازارد و از خواب شیرین غفلت بیدار نکند. عباسی آقا بی‌صدا می‌رود ... نمی‌دانی کجا می‌رود!

 
[ شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فریدون ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed