نگاهم کن !
نگاهی دیگرگون به دنیای سیاست https://t.me/negaahamkon 

 

 

خانواده‌ی آقای هاشمی تصمیم می‌گیرند برای تماشای داربی به ورزشگاه بروند. برای پدر خانواده فقط موفقیت تیم ملی مهم است اما چهار تا بچه دارد که سه تای آنها پرسپولیسی و یکی استقلالی است. مادر خانواده به دلیل علاقه‌ای که به تنها فرزند استقلالی‌اش، یعنی سامان دارد ادای استقلالی‌ها را در می‌آورد اما این موضوع همواره باعث اذیت و آزار دردانه‌اش می‌شود. پیمان، نسرین و نسترن پرسپولیسی‌اند و سقف آرزوهایشان این است که یک‌روز با هم بازی را در ورزشگاه تماشا کنند.
 
داخلی – منزل – صبح داربی
مادر: ایشالا امروز استقلال می‌بره، گل‌شون رو هم علی کریمی می‌زنه!
بچه‌های پرسپولیسی می‌زنند زیر خنده... مادر با اخم شیرینی نگاه‌شان می‌کند.
سامان: مامان؟ می‌شه شما از تیم ما حمایت نکنی؟
مادر: چرا پسرم؟ حرف بدی زدم؟
سامان: آخه مادر من، علی کریمی که بازیکن استقلال نیست.
مادر خانواده که به تبعیت از مادران ایرانی در نسل‌های گذشته عادت به کم آوردن ندارد خیلی زود خودش را جمع و جور می‌کند:«می‌دونم پسرم، منظورم گل به‌خودی بود ... پونصد تومن نذر می‌کنم علی کریمی گل به‌خودی بزنه به استقلال!»
سامان یکی دو بار سرش را دور از چشم مادر می‌کوبد به دیوار؛ مادر با دلسوزی منحصر به‌فردی ندید می‌گیرد!
پیمان (با شیطنت): مامان می‌گم شما هم بیاین با ما بریم ورزشگاه، اینجوری خیلی خوش می‌گذره!
مادر: نه پسرم، شما برین، من کلی کار دارم. اگه می‌تونین نسرین و نسترن رو هم با خودتون ببرین ... بنده‌های خدا پوسیدن توی خونه جلوی آینه!
پیمان برای اینکه سر به سر مادرش بگذارد خیلی طبیعی می‌گوید: نسرین، نسترن، پا شید زودتر حاضر شید که بریم!
نسرین و نسترن نمی‌خندند. نسرین و نسترن بغض می‌کنند. نسرین و نسترن غمگین می‌شوند. نسرین و نسترن ... وای، نسرین و نسترن‌ها ...
پدر (خطاب به نویسنده): تو رو خدا روز تعطیل‌مون رو خراب نکن ... بذار خوش باشیم ... جون بچه‌هات شادش کن!
نویسنده دیالوگ‌بازی شروع می‌کند به خواندن شیش و هشت و بچه‌ها یکدل و یکصدا حرکات موزون انجام می‌دهند. مادر تا می‌آید تکانی به خودش بدهد دیسک کمرش از یک‌طرف در می‌رود، سیاتیکش از یک‌طرف دیگر ... اوره و قند خونش هم مجالی برای خودنمایی بیشتر باقی نمی‌گذارد.
پدر: پیمان، سامان، من می‌رم چند کیلو تخمه می‌خرم، تا 10 دقیقه‌ی پایین باشین.
سامان: بی‌زحمت دو کیلو گوجه هم واسه من بگیر!
پیمان: واقعا براتون متاسفم بی‌فرهنگ‌ها!
سامان: نه که شما بوف کور می‌خونید توی ورزشگاه!
پدر: گوجه می‌خواین چیکار؟ مادرتون ناهار درست کرده، با خودمون می‌بریم!
سامان: باباجون شما قبلا ورزشگاه نرفتین؟
پدر: نه پسرم، من سی سال تمام آبرومندانه زندگی کردم!
مادر: راست می‌گه باباتون ... یادش بخیر آبرومندانه زندگی می‌کردیم! می‌گما سامان جان؟ پسرم زیاد گوجه نخوری‌ها، دل‌درد می‌گیری عزیزم.
پدر: زودتر بیاین پایین که لااقل دو ساعت مونده بازی ورزشگاه باشیم... دیرتر برسیم جا گیرمون نمی‌آدها!
پیمان: خب اون موقع هم برسیم می‌تونیم بریم جایگاه استقلالی‌ها بشینیم، اونجا همیشه جا هست!
سامان: این آرزو رو به گور می‌ری که بین تماشاگرای ما بشینی.
پدر: بچه‌ها مودب باشین، نبینم دیگه از این حرفا به هم بزنید.
 
دو ساعت بعد – خارجی – ورزشگاه آزادی
تماشاگران: صدای عرعر نمی‌آد ... داور دقت کن ... شیر سماور ...
پدر که از شنیدن این حرف‌ها سرخ می‌شود، هول می‌کند و می‌گوید: پیمان جان کانال رو عوض کن ... هزار دفعه من تا حالا این کانال‌ها رو قفل کردم!
پیمان: باباجون بهتره با واقعیت کنار بیای!
پدر خودش را این رو و آن رو می‌کند تا از هر دو طرف خوب سرخ شود. در همین هنگام توپ خطرناکی از کنار دروازه‌ی یکی از تیم‌ها بیرون می‌رود. عده‌ای داد می‌زنند:«واااااای» عده‌ای جواب وااااااای را می‌دهند! پدر کماکان سرخ می‌شود.
پیمان: بابا می‌خوای شما برو خونه، اینجا اذیت می‌شی!
پدر بین ماندن و رفتن مردد بود که ناگهان بارانی از سنگ و گوجه از آسمان باریدن گرفت. آقای هاشمی که چنین صحنه‌ای را تنها یکبار در جنگ تحمیلی دیده بود، به هوای اینکه جنگ شده دو فرزندش را در آغوش کشید و خودش را لای آنها قایم کرد!
پدر (خطاب به تماشاگران): نزنید ... خواهش می‌کنم سنگ پرت نکنید ... ما تسلیم می‌شیم! به دو تا بچه‌ام رحم نمی‌کنید لااقل به من پیرمرد رحم کنید ... (در همین حین سامان گوجه‌ای به سمت بازیکن حریف پرتاب می‌کند، آقای هاشمی شاکی می‌شود و کیسه‌ی کوجه را از دست پسرش می‌گیرد) واقعا خجالت‌آوره ... پس این گوجه‌ها رو واسه این کار می‌خواستید؟ 30 سال تموم آبروندانه زندگی کردم ... (تا می‌آید جمله‌اش را تمام کند گوجه‌ای هدفش را گم می‌کند و صاف می‌خورد فرق سرش... آقای هاشمی فحشی در خور نثار ضربه زننده می‌کند و یکی یکی گوجه‌ها را به سمت تماشاگرنما پرتاب می‌کند. لذتی که آقای هاشمی از این کار می‌برد قابل توصیف نیست!) همه‌اش همین بود؟ پیمان گوجه‌های تو کو؟!»
پیمان: مال من خیلی وقته تموم شد بابا!
پدر: بچه‌ها شما یه دقیقه اینجا بشینید من می‌رم یه مقدار خرید کنم زود برمی‌گردم!
سامان: نمی‌خواد بابا، من سنگ دارم!
پدر: نه پسرم، اینا هموطنان ما هستن، سنگ خیلی خطرناکه ... (پیمان و سامان به پدر خیره می‌شوند) خطرناک نیست؟ باشه، پس فقط یکی‌ها، بعدش جلوی منو بگیرین!
 
دو ساعت بعد – داخلی – منزل
مادر: خوش گذشت آقا؟
پدر: جای شما خالی خانوم! یه مشت آدم ... واسم کری می‌خوندن، زدم ... کردم!
نسرین: ایول بابایی!
نسترن: خوب کاری کردی باهاشون ...ها رو !
مادر: نسترن؟! این چه طرز حرف زدنه؟ آقا من اینا رو از چشم شما می‌بینم‌ها ... حواست هست چیکار داری می‌کنی؟
پدر (همچنان در جو ورزشگاه): هاشمی چیکارش می‌کنه، ماست و خیارش می‌کنه ... سوراخ سوراخش می‌کنه!
نسترن: بابا؟!
پدر: زهرمار، هی بابا بابا می‌کنه
[ سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ فریدون ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed